
و سرانجام ......
.......مرا از پا در می اورد ..........
رنگ رو که می ریزم کف دستم با تعجب نگام میکنی و می پرسی : حالا چرا قرمز دختر جان ؟!
باز اون لبخند به قول تو لج در ار گوشه لبم نقش می بنده و بهت میگم:قرار شد فقط نگاه کنی !!
و زیر لب یادگار رو زمزمه میکنم .....
من نیست شدم در تو .... از انم همه تو .....
میگی: نازنین بانو دیگه مدت هاست که نمی فهممت ....
و تو تنها کسی هستی که مرا بانو خطاب میکنی ... !
و زیر لب یادگار رو زمزه میکنی ...
هر روز دلم در غم تو .........
حقا که غمت از تو وفا دار است ..........
و نمیدانم که نگاهم یکهو چرا از روی بوم میپرد روی سه تار گوشه ی اتاق ...
و یادم می افتد که بارها گفته بودی : بانو .. یادم بینداز سه تار را اویزان کنم انجا ..
و بی تفاوت به وسواس من در چیدن چیدنی های خانه، با دست گوشه ی پنجره را نشان داده بودی
درست کنار عکس هدایت .. یعنی انجا !
بوم را که جلوی چشمانت میگیرم باز هم میگویی : نازنین .. دیگه مدت هاست که نمی فهممت ....
و من چقدر دلم می خواست بگویی بانو ... و نگفتی ..
گفتم: خواب یک کفتر دیده ام ! همین که می بینی ! همین که می بینی و نمی فهمی !
گفتی: خیر است بانو ...
و من خیاله راحتم را با نفسی عمیق از سینه بیرون دادم...
صدای جرقه ی کبریت خیالم را پر میدهد به لانه ی کفتر نقاشی ام ...
پک عمیقی به سیگارت می زنی و من می دانم این سیگار برگ کوبایی را چقدر دوست داری..
و با خود میگویم: کاش یک بسته ی دیگر هم اورده بودم !
باز میگی: نگفتی ... حالا چرا قرمز ؟!
و من فنجان قهوه ام را سر میکشم ....
تو پشت دودهای سیگارت محو میشی و من با صدای بلند فکر میکنم...
که دیگه مدت هاست که نمی فهممت .... !!
امروز روز پدر بود.
من پدر ندارم.
یعنی دارم ولی اینجا نیست.
نمی دانم کجاست.
امروز روز پدر بود.
من پدر ندارم.
من به جای پدر یک تسبیح شاه مقصود دارم.
یک عکس.
یک شمع.
و یک شناسنامه با یک مهر ابی بالایش که نوشته است : فوت شد.
امروز روز پدر بود.
من پدر ندارم.
من به جای پدر یک عالمه افتخار و غرور دارم که با خود در نام خانوادگی ام که میراث اوست
حمل میکنم.
من پدر ندارم .
ولی او جایی همین نزدیکی هاست و روزی مرا هم با خود خواهد برد....
و من خوشبتم ...
بابایی من ..
روزت مبارک عزیزترینم ......
و هوای خوب یعنی هوای بارانی..
و هوای خوب تر یعنی هوای ابری و بارانی ..!!
و خیالم راحت است که ایستگاه مترو دارد و می تواند مرا تا دمه مرز محله مان ببرد.
من این شهر را دوست دارم.
من محله مان را دوست دارم.
چون در ان جایی هست که اگر من فقط ساعتی بر خلاف جهت حرکت کنم٬ می توانم با راحت خیال یک دل سیر هات داگ و اب جو بخورم.
من محله مان را دوست دارم.
چون در ان جایی هست که اگر من فقط ساعتی بر خلاف جهت حرکت کنم٬ بوی عطرchanel ام گم می شود میان بوی هات داگ و عرق و ذرت بو داده و زندگی .....
من محله مان را دوست دارم چون در ان جایی هست که اگر من فقط ساعتی بر خلاف جهت حرکت کنم٬ یک دنیا دریچه است که می توانم از ان به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ..... !!
تورونتو.
۱۵ ماه ژوئن
گفتند حواست به زندگیت باشد ..
همه ی زندگی ام را شقه شقه کردم و هر کدام را درون کیسه فریزر پنگوئن گذاشتم و در قفسه های
عمودی فریزر جا دادم ..
غافل از اینکه یخ شکن نداشتم !!!!
وقتی پرده رو می کشم کنار و از پنجره بیرون رو می بینم تازه یادم می افته که اینجام ..
تو این شهر پهن و خپل و سرد و خیس ...
همیشه خیس !! یا از باران .. یا از عرق .. یا از اشک ..!!
وقتی باهات حرف می زنم تازه یادم می افته که جز تو و این گلدون ها هیچ چیز تو این شهر مال
من نیست ...
بعد تازه یادم می افته که مدت هاست به گلدون ها اب ندادم ..
به خاکه خشکشون که نگاه می کنم نفسم بند می اید ..!
زیر لب میگم : تشنه ، صبور ..!
بعد یاد ه خودم می افتم ..
تشنه ، صبور ..!!
بهت میگم : شبها تا می ایم دو خط کتاب بخونم هزار تا یاد می اد تو کله ام .. از اون ...
حرفم رو قیچی میکنی ..دست میذاری رو لبم و میگی: خسته ای خانوم .. همین ..!
بعد رعد و برق و نشونم میدی و میگی : یالا .. حالا وقتشه .. پاشو بنویس ..
و من فکر میکنم چرا نگفتی خانوم ..!
بعد به قول تو مثل یه دخمل گل بلند میشم میرم کنار پنجره ..
موهام رو باز میکنم ، میریزه رو شونه هام، حس میکنم همش با رعد و برق بعدی میسوزه و دود میشه
میره هوا..
به انگشت های پام نگاه میکنم ..
ناخنهاش همه مرتب و یک دست.. با لاک نارنجیه سیر ..!
درست رنگ پاییز ..!
نفس داغت که به سر شونه هام میخوره تازه می فهمم که چه خوب که موهام رو باز کردم ..!
بعد یهو دلم یه فنجون چای سبز می خواهد و یه روزنامه ماله یکی از روزای پارسال و یه ابر که بعد از
یکی از این رعد و برقا ،بچلونمش رو سر این شهر پهن و خپل و سرد و خشک ...
همیشه خشک !!
همین .....
صدای چلپ شیرجه زدنت توی اب وقتی با صدای فین کردن من قاطی می شه نمیدونم از توش چه
چیزه مزحکه مزخرفی در می اید ..
فقط می دونم زیر اب بهتر میبینمت ! صدات رو هم بهتر می شنوم !
دنیای زیر اب .. منطقه زیر اب .. عشقه زیر اب ..
میگی اینقدر با انگشتات ور نرو خانوم ...
و من هزاران هزار حباب سیاه و خاکستریه خال خال رو میبینم که با گفتن این جمله از دهنت در میاد ..
پرده رو میکشم .. هیچ کس نمی دونه چقدر گلهای سفید پایینش رو دوست دارم .. اصلآ می دونی
این پرده خود خود پاییزه ..
و تو نمی دونی در تمام مدتی که از مارکس و مولانا و معروفی و رویایی میگی من حواسم به گل های
سفید پرده است ..!
میگی اینقدر این دستمال رو به دماغت نکش زخم میشه خانوم ...
و من فکر میکنم که حتمآ جای مناسب دیگری برای فین کردن من سراغ داری، دست های خودت یا این
پرده ..!!
بعد میرم میشینم روی تاب .. درست در زیر ابن باران بی موقع ماه مه ..
باحرکت نوک پنجه هایم تکان می خورم ..
پره های دماغم زخم شده است .. میسوزد ..
نگاهت که می کنم باز حباب ها را میبینم ..
چلپ.....
شیرجه میزنم و از اعماق این اب بیرون می ایم !!!
دیگر خیره شدن به انتهای این جاده، که دیگر روزهاست که مه گرفته نیست ،برای من هم جالب
نیست...
حتی وقتی که روی تاب خیالی توی ایوان نشسته ام و روزنامه ی صبح فردا را ورق می زنم ...!
تو را می فهمم وقتی می ایی و از زمستان اخوان برایم فال می گیری، حتی وقتی حافظ در یک متری ات
است ..! می گویی چرا حافظ ؟! اخوان حرف این روزگار را بهتر می داند ...
و زمستان را برای نمی دانم چندمین بار برایم به اواز می خوانی و می گویی : خیر است خانوم ... !!
تو را می فهمم وقتی که صدای فیس ویندکس روی شیشه ی پنجره، چرت ات را پاره می کند و زیر لب
می گویی : این گند و گه ها را به پنجره نزن .. دنیا از پشت شیشه های کثیف تماشایی تر است ..!
تو را می فهمم وقتی شمع های ایوان را روشن می کنی تا افتاب طولانی این روزها زود تر برود ...
و می خندی وقتی که می گویم : اینجا پنج فصل دارد .. بهار ..پاییز ..زمستان ..زمستان ..زمستان ..!!
و تو باز برای نمی دانم چندمین بار می گویی : که سرما سخت سوزان است ...
و من می فهمم ..
و تو ادامس ات را در می اوری و میچسبانی روی پنجره ، درست انتهای جاده ی پشت پنجره ..!
بعد من نگاهت می کنم .. پشتم عرق می کند .. دلم می خواهد یک پنکه سقفی داشتیم و یک
حصیر ..
نمی دانم حصرت کدام بیشتر بر دلم سنگینی می کند ..
چه فرقی می کند، وقتی هیچ کدام نیست !
ادامست رو از روی پنجره میکنم ..
می گذارم تو دهنم و شروع می کنم به جویدن ..
جای ادامست رو ویندکس می زنم و خوب برق می اندازم ، درست انتهای جاده را ..!
بوی ماده ی شوینده تو هوا میپیچه ..
ادامست طعمش رو از دست می ده ..
مزه ی ویندکس میگیره ..
ادامس رو در می ارم و می چسبونم روی پنجره، درست انتهای جاده ی پشت پنجره ..
درست روی اخرین جا پای تو ..
نفس کین است پس دیگر چه داری چشم ..................
زمستان است ..!!
نمی دانم چرا از صبح اللطلوع این مصرع : ناتوانی دستهای سیمانی ... فروغ در سرم سوت می کشد..
هی مدام می اید و مدام زیر لب تکرار می کنم و هر از گاهی انگار که می خواهم از خودم هم پنهان
کنم زیر چشمی نگاهی به دستانم می اندازم ..!
دستان کشیده و لاغرم با ناخنهای کوتاه و لاک نزده ...
و شاید هم .. کسی چه می داند ..دستهای سیمانی !!!
پ.ن. نمی دانم امروز افتاب از کدام طرف در امده است که هوای اینجا افتابی است !!!
باران می اید ..
و باد ..
و باز چیز های خوب می اید ..
و شاید خوب تر بیاید این بار ..
هوای ابری این شهر را در فنجان سرد قهوه اگر حل کنی شاید چیزه درست و درمانی از این زندگی
سهمت شد ..
و گرنه .. باز تو می مانی در پس این شیشه ی باران خورده ی اردیبهشت ی که گویا هیچ وقت
خیال امدن ندارد ..
امروز هم که راه بیفتی هنوز ان کلبه کنار ان همه سبزی فردا انتظارت را می کشد ..
باران می اید ..
و باد ..
و کسی چه می داند ..
شاید تو ..
دیگر خوب می دانم چه از من می خواهید ...
لیسیدن زخم و دم نزدن !!!!
پ.ن. هیچ جایی نمی خواهم .. جز انجا .. کنار گور تو ..! شاید دمی ارام شوم بابایی ...
گل های قالی تمام شدند ..
روزهاست ٬ که کاشی های اشپزخانه را می شمارم .. !!!
هیچ واژه ای نمیابم که شرح حال باشد ... !
صدایی همچنان درونم را میجود !!
نمی دانم ...
شاید فقط موشی ٬ انار دان می کند در من ..!!
و من که این بار دل زدم به تمامی این دریا ٬ دیگر نمی دانم ایا هنوز خیال غرق شدن در چشمهایت
را دارم ایا ؟!؟! ....
چه غربتی است ..
این منه اینجا ..
پرم از خالی ... !!
....نه همیشه
گاهی اوقات همینطوری به سرم میزد
که پی سایه ای موزون باشم
اما آن قدر نمی دانستم که راه نجات آفتاب
رفتن به سایه نیست.
دربعضی از فصول باید قیود بودن را به دریا داد
از مضامین مظنون گریخت از دیو گریخت
از بعضی واژگان فخیم از غیبت آب در ذهن کور کویر
باید بی گمان ساده و آسان از آسمان بعضی آدمیان گریخت
باید بعضی فصول حروف ربط بوسه و اشاره را
بر مقنعه ی ماه سنجاق زد
وخیره به رویایی از شش سوی خویش
خواب کودکی را دید
که از حروف الفبا به ترکیب واژگان قلیل تو میرسد
مثل مجموعه ی شعر باران و بایزید
مثل عاشق شدن در دی ماه و مردن به وقت شهریور
چه میدانم مثل بازی لام در لیالی من.
هی ری را ! دیر آمدی
دیر آمدی ری را
باد آمد و
همه ی رویاها را با خود برد....
گفت: مرد ..
گفتم: به همین راحتی ؟!!؟
گفت: از این هم راحت تر .....